تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

نوشته هایی از روی تنهائی

باز هم اومدم بعد از یه دنیا تاخیر

من رفتم تهران رفتم که ببینمش باهاش حرف بزنم و یادم بره براش دلتنگی می کردم. بهش نزدیک شدم خیلی نزدیک حتی می تونستم صورتش رو ببینم. ولی هر کاری کردم که برم باهاش حرف بزنم نتونستم احساس می کنم یه آرامشی توی چهرش بود که با دیدن من ممکن بود از بین بره. شاید هم ترسیدم ترس از اینکه باز نتونم با نبودنش کنار بیام حالا که دارم به زندگی جدیدم خو می کنم.

شاید هم بی رحم شدم من. نمی دونم. از دور دیدمش و براش آرزوی موفقیت کردم. ارزو کردم که روزهای خوبی داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:37  توسط نگین  | 

این روزها سعی میکنم که بیشتر از خونه برم بیرون سعی می کنم خیلی تنها نمونم حس میکنم اینطوری بهتره. بعد از ظهرها به بهانه های مختلف می رم بیرون گاهی یک ساعتی قدم می زنم و برمی گردم.

چند شبه که هوا دم کرده و خفه است خدا کنه بعد از این همه شرجی بارون بیاد که شهر یک نفسی بکشه. وقتی بارون می یاد هوا صاف می شه و قابل تنفس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط نگین  | 

توی این چند روز که به سفرم باقی مونده منتظر روز سفر هستم

خوشحالی زاید الوصفی دارم. تصور اینکه برم تهران پیش خانوادم پیش دوستام محیطی که دوستش دارم شادم میکنه. از اینکه می خوام برم یه جائی که میتونم لباس زمستونه بپوشم سردم بشه و کنار بخاری بشینم خوشحالم. امسال هیچی از زمستون و قشنگیهاش ندیدم.

خوشحالم که میام تا روحیه تازه ای بگیرم نفس تازه کنم که بتونم فکر کنم

هر چند که داره بهار می شه و زمستون دوست داشتنی داره تموم می شه ولی هنوز حال و هوای زمستون هست

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط نگین  | 

چقدر خوب می شد اگر روئین تن بودم مثل اسفندیار. گاهی وقتها توی رویاها خودمو مثل اسفندیار تصور میکنم. اونوقت حتماً همیشه سالم می موندم مریض نمی شدم و جوان می موندم. اونوقت حتماً کرختی این چند ماه استراحت نمی تونست روی من تأثیر بذاره. حتماً می تونستم قوی و سالم بمونم.

اما... به واقعیت که بر میگردم تبدیل می شم به دختری که حتی یک هفته بی تحرکی می تونه باعث بیماری اون بشه و این برای من با اون رویاهای ماورائی خیلی دردناکه.

بخش دردناک زندگی من شروع شده و باید با دست خودم تموم بشه. دستایی که حالا قدرت سابق رو نداره ولی ذهن من، اراده من همونه که قبل از این هم بود.

مگه نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط نگین  | 

همیشه می دونستم که به گرما حساسم و همیشه می دونستم درست نمیتونم نفس بکشم وقتی که گرمم می شه. ولی همیشه به خاطر به قدرت جسمانیم این چیزها رو نادیده می گرفتم.

فکر می کنم دیگه مثل گذشته ها قوی نیستم. توی این سه ماهی که اینجا هستم این بار چهارمه که مریض می شم. دیروز دکتر به من گفت که وقتی بیرون می رم حتما باید آب خنک همرام باشه. نباید دمای بدنم بره بالا. خیلی حسه بدیه که فکر کنم همیشه مریضم.

خیلی دلم می خواست مثل گذشته هر روز بیام یه پست جدید بدم ولی دلدردهای مدوام نفس تنگی و گرما تنم که هیچوقت گویا قرار نیست از شدتش کم بشه امانم رو بریده.

برام دعا کنید که طاقت بیارم دلم نمی خواد تو جائی که دوستش ندارم زمین گیر بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:29  توسط نگین  | 

باور کنید اصلا منظورم این نبود که دیگه برای من چیزی ننویسید من اگه نخوام کسی چیزی برام بنویسه حتماْ خودم هم دیگه این ورها پیدام نمیشه. پس قبلی برای این بود که به اون بنده خدا یاد بدم چیکار باید بکنه همین. اگه نوشته های من دلتونو زده و اگه از اونا خسته شدید حرف دیگریست ولی اگر به خاطر اون آشنا بخوائید منو تنها بزارید و منو از نظرات زیباتون محروم کنید خیلی بی انصافیه. تازه اگر قرار کسی چیزی برام بنویسه که فقط خودم بخونم می تونه توی نظرات خصوصی برام بنویسه که فقط خودم می تونم ببینه من که فکر نمی کنم جای هیچ مشکلی باشه

منتظرم و امیدوار

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:39  توسط نگین  | 

این اولینباره که به یه آشنا به یه نفر که از نزدیک منو می شناسه وبلاگم رو نشون می دم. دلهره ای که دارم شبیه دلهره کسی است که برای اولین بار با یه غریبه قرار گذاشته و نمی دونه عاقبت کارش چی می شه .....

هر چی هست من این کار رو کردم عاقبتش هر چی باشه من به اون خوب فکر می کنم. دلم می خواد بر گردم به دوره خوشبینی زندگی گذشته دوره ای که دوستش داشتم و به نظرم دوست داشتنی بود.

اون هم تازه شروع کرده به وبلاگ نویسی به محض اینکه راه افتاد حتماْ لینکش می کنم که سایتش رو ببینید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط نگین  | 

امروز داره بارون میاد انگار که سقف آسمون سوراخ شده و راهی برای ترمیمش نیست. درست از ساعتهای اولیه امروز حدود دو بعد از نیمه شب بارون شروع شد و هنوز هم میباره. انگار آسمون دلش گرفته. شاید اون هم از دوری خورشید که چند روزیه پشت ابرها پنهون شده ناراحته. هر چی هست هوا خیلی دلگیره.

اینجا با جای قبلی که من زندگی می کردم فرق می کنه. قبلاْ وقتی بارون می بارید می دونستم روز سردی رو پیش رو دارم ولی اینجا باریدن باران یعنی گرما و شرجی انگار نه انگار که زمستونه. هوا اینجا دقیقاْ مثل اوایل بهاره. اوایل فروردین و اردیبهشت.

ولی با اینکه هوا سرد نیست من بدجوری مریضم. چند روزی می شد که از خونه بیرون نمی رفتم. ولی امروز بارون شوق بیرون رفتن رو در من زنده کرد. چند دقیقه ای زیر بارون قدم زدم. و برگشتم خونه. این مریضی طولانی بد جوری کلافه ام کرده. توی خونه وقتی به سکوتی که تمام زندگیمو پر کرده گوش می دم احساس می کنم انگار هیچ وقت هیچ صدائی وجود نداشته برای شنیدن

 

ببار باران که باریدنت مرا از این دنیا میبرد به جائی که .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:49  توسط نگین  | 

یادمه یه روز نوشتم که اگه سر کار نرم اگه کارم رو از دست بدم مریض می شم. یادمه که خیلی سعی می کردم که کارمو خوب انجام بدم که مبادا از دستش بدم. ولی یهو با دست خودم همه چیزو خراب کردم کارمو رها کردم و از همه چیز بریدم. فکر کنم حالا مریضم. مریضی بیکاری بدجوری گریبانم رو گرفته. خیلی وقتها پشیمون می شم که چرا بیشتر راجع به کاری که می خواستم بکنم فکر نکردم ولی دیگه چه سود؟؟؟؟

الان که اینجا نشستم و می نویسم خستگی تمام وجودم رو پر کرده. بی حوصلگی هم خونه من شده و حسرت دوست همیشگی من .... کاش می شدتغییر بدم زندگی جدیدم رو

 

هنوز هم امیدوارم و منتظر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:54  توسط نگین  | 

بالاخره بعد از مدتهای طولانی توانستم بنویسم

خیلی سخت بود که دوباره به محیطی برگردم که مرا به یاد خیلی از خاطره های زیبای زندگی گذشته ام می اندازد. دلم می خواست می توانستم پلی بزنم به سوی گذشته و هر از چندگاهی به آنجا سری بزنم. روزگاری که برایم خوشایند بود و تنها غمم دوری...

افسوس که حالا برای خیلی ها جز فراموش شده ها هستم و د یگر کسی حتی مرا در ذهن خود ندارد. می نویسم که برای دل بیمارم که شاید تسلای غصه هایش باشد.

خدایا توان نوشتن را از من نگیر که اگر ننویسم یعنی مرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:17  توسط نگین  |