امروز داره بارون میاد انگار که سقف آسمون سوراخ شده و راهی برای ترمیمش نیست. درست از ساعتهای اولیه امروز حدود دو بعد از نیمه شب بارون شروع شد و هنوز هم میباره. انگار آسمون دلش گرفته. شاید اون هم از دوری خورشید که چند روزیه پشت ابرها پنهون شده ناراحته. هر چی هست هوا خیلی دلگیره.
اینجا با جای قبلی که من زندگی می کردم فرق می کنه. قبلاْ وقتی بارون می بارید می دونستم روز سردی رو پیش رو دارم ولی اینجا باریدن باران یعنی گرما و شرجی انگار نه انگار که زمستونه. هوا اینجا دقیقاْ مثل اوایل بهاره. اوایل فروردین و اردیبهشت.
ولی با اینکه هوا سرد نیست من بدجوری مریضم. چند روزی می شد که از خونه بیرون نمی رفتم. ولی امروز بارون شوق بیرون رفتن رو در من زنده کرد. چند دقیقه ای زیر بارون قدم زدم. و برگشتم خونه. این مریضی طولانی بد جوری کلافه ام کرده. توی خونه وقتی به سکوتی که تمام زندگیمو پر کرده گوش می دم احساس می کنم انگار هیچ وقت هیچ صدائی وجود نداشته برای شنیدن
ببار باران که باریدنت مرا از این دنیا میبرد به جائی که .....